هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
51
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
ندايش داد و گفت مژدهات باد خداوند هرگز ترا ناكام نخواهد گذارد تو هميشه پيوند خويشانت بودهاى و جز راست نگفتهاى ، سختيها و مشقتها را تحمل كردهاى و ميهمانان را ارج نهادهاى و بر سختيهاى روزگار شكيب داشتهاى . . . او همچنان با سخنانى از اين گونه ، اطمينانش مىداد تا اينكه هيجانش فرو كش كرد و احساس آسودگى و رهايش و آرامش كرد ؛ رختخوابش را آماده كرد و همچون مادرى كه با تنها فرزندش مىكند ، دستش را گرفت و به خواب رهنمونش شد و تا تن به خواب نداده و غرق خواب نشده بود ، از كنارش دور نشد ؛ با گامهايى سنگين از اتاق بيرون رفت و از آنجا راه منزل پسر عمويش « ورقة بن نوفل » را پيش گرفت ؛ مكه هنوز از خواب صبحگاهى هشيار نشده بود سپيده به آرامى بلندى مىگرفت و مژدهء روز مىداد پسر عمويش را از خواب بيدار كرد ، خستگى و خمودى ، پيرى و كهولت به سراغش آمده بود . به پايش به صحبت نشست و از محمد و آنچه در غار بر او رفته بود سخن گفت ؛ پير مرد چهرهاش گشاده گشت و از اين سخنان ، برق شادى به چشمانش آمد و لرزه بر اندامش افتاد و گفت : قدوس ! قدوس ! سوگند به آنكه جان ورقه به دست اوست اگر باورم كنى خديجه ، مىگويم كه همان ناموس اكبرى كه بر موسى و عيسى بن مريم آمد ، بر وى نيز آمده است ، او مطمئنا پيامبر اين امت است ، اين مطلب را به او بگو و بايد كه پايدارى كند و به كار خود اطمينان و اعتماد داشته باشد . خديجه با شنيدن اين سخنان و بىآنكه منتظر سخن ديگرى باشد به سرعت راه خانه پيش گرفت ، آنچنان مطمئن بود كه تو گويى از آسمان وحى دريافت كرده بود شتابان در آمد تا مژده پيامبريش را كه پسر عمويش ورقة بن نوفل و عمرو بن نفيل و ديگر - خداپرستان و كاهنان و رهبانان در شبه جزيره ، منتظر ظهورش بودند ، به همسرش برساند ، او ( محمد ) همانگونه كه تركش كرده بود ، همچنان در خواب بود ، در كنارش ايستاد ، چهرهاش شكفته بود و اثرى از انديشههايى كه پس از بازگشت از غار و ديدن چهرهء رنگ پريده و ترسيدهاش به ذهنش گذشته بود ، باقى نمانده بود . دشوارش آمد كه از خواب بيدارش كند ؛ با اشتياق و مهربانى در كنارش ايستاد و به وى خيره شد همانگونه كه به آيندهء درخشانش مىانديشيد ، « محمد » تكانى به خود داد و نفسش سنگين شد و عرق بر چهرهاش نشست پيش از آنكه به وضع عادى بازگردد تو گويى به گويندهاى گوش فرا مىداد ، زمانى بدين گونه سپرى شد . خديجه نگاهش را همچنان به او دوخته و دوباره نگران او شده بود . هنگامى كه ( محمد ) از نگرانى و